خیلی بد شد...درست روز مادر باید این اتفاق بیفتد! شب قبل با مامان بزرگ صحبت کردیم هم من و هم داداش کورش . گفته بود کادو برایش نبریم ولی ما کیف و کفش زرشکی قشنگی برایش خریدیم چون این رنگ را دوست داشت. قرار بود نا ها ر روز جمعه با عمو و مامان بزرگ و بابا بزرگ دور هم باشیم . صبح بابا زودتر رفت چون مامان بزرگ حالش خوب نبود .بابا رفت تا مامان بزرگ را دکتر ببرد اما هنوز نرسیده بود که به کورش زنگ زد...کورش گریه کرد.مامان هم گریه کرد و من هم فهمیدم که اتفاق بدی افتاده زود راه افتادیم تا پیش بابا بزرگ برویم ...به من اجازه ندادند مامان بزرگ را که وسط اتاق دراز کشیده بود ببینم ...

دلم برای مامان بزرگ تنگ می شود .حرف های قشنگش .برای خنده هایش ...برای وقت هایی که دعوتمان می کرد و برای هر کس غذایی که دلش می خواست درست می کرد . دلم برای شب هایی که کنار ما می خوابید و کلی می خندیدیم تنگ می شود.

 



تاريخ : پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:39 | نویسنده : سوشیانت |

تعطیلات نوروزی و من...

از چند روز قبل نوروز من و برادرم سفره هفت سین را آماده کردیم و سال تحویل با این که نیمه شب بود سرسفره قرآن خواندیم و دعا کردیم من هم برای خودم و هم برای خانواده دعا کردم مخصوصا برای برادر خوبم.

روز اول به عید دیدنی مادر بزرگ و پدر بزرگ رفتیم و روز دوم به مشهد رفتیم تا از فرودگاه به مقصد زاهدان پرواز کنیم یک شب زاهدان ماندیم و بازار محلی آن جا را دیدم.

من میوه های جالبی دیدم که برایم تازه بود مثل انارگلی که ترش و قرمز بود و چیکو که مثل کیوی بود اما مزه خرمالو داشت!

روز سوم صبح ساعت 5 به سمت چابهار حرکت کردیم و توی راه خوش گذشت وقتی به خاش رسیدیم شهردار و نماینده شورای شهرش را داخل کپر نوروزی دیدم آن ها با پدرم و عمو استاد قدمیاری صحبت کردند و بعد راه افتادیم.

تا دوازدهم فروردین چابهار ماندیم و عمو استاد قرار بود که ((ورک شاپ)) مجسمه سازی کار با سنگ داشته باشد تمام روزها رو به ساحل در یک سایت مشغول تراش سنگ بود و من و خانواده خودمان و خانواده استاد شب ها به دیدن کار ایشان می رفتیم .

ما میهمان شهردار آن جا بودیم شب افتتاحیه شورای شهر و شهردار و صدا و سیما برای مصاحبه با استاد قدمیاری آمده بودند و من آرزو کردم فرد مهمی شوم  و کارهای مفیدی انجام بدهم تا برای دیگران اهمیت داشته باشم.

روز بعد از افتتاحیه من مسموم شدم و در کلینیک امام علی (ع)بستری شدم آقای شهردار و آقای معینی ریس شورای شهر به بیمارستان آمدند و کنار من بودند.جبرییل پسر استاد هم مسموم شد و کنار هم بستری شدیم.

من از صنایع دستی و بازارها دیدن کردم و کنار ساحل شنا کردم .

از گل فشانه های نزدیک کنارک و کوه ها ی مریخی و تپه ی پرتقالی ها و بندر دیدن کردم و به دعوت شهردار کنارک یک روز لنج سواری هم داشتیم که اجازه دادند چند لحظه سکان را در دست بگیرم و دور هم بزنم !

شب آخر اختتامیه کار استاد بود و هم تولدشان بود که همه در پایان اختتامیه جشن گرفتیم و من فشفشه ها را به بچه ها دادم .

سال زیبایی شروع شد و امیدوارم زیبا بماند.

روز برگشت برایم جالب بود چون دلم برای برادرم که در نیشابور مانده بود تنگ شده بود.راستی در فرودگاه آقای مهران احمدی بازیگر سریال باران و پایتخت را که هم شهری و دوست پدرم واستاد قدمیاری هستند را دیدم .



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 11:36 | نویسنده : سوشیانت |



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 18:51 | نویسنده : سوشیانت |

آقای شهردار نیشابور ؛سپاس

گروه مدیریت پسماند نیشابور به اندازه ای زیبا برنامه ی تفکیک زباله ها و اهمیت پاکیزگی شهرمان را توضیح دادند که من اصلا حس نکردم چطور یک ساعت گذشت.

دوستانم شاد بودند . موزیک های شاد سلامت باشید پخش شد و عمو سامان و پیرمردی که پدرش بود خیلی قشنگ به ما یاد دادند که باید زباله ها را تفکیک کنیم و اسراف نکنیم و گفتند که برای تهیه ی کاغذ ها تعداد زیادی درخت بریده می شوند و ما بایدصرفه جویی داشته باشیم .

بعد سوال کردند که من هم جواب دادم و یک خط کش جایزه گرفتم که رویش اطلاعات خوبی نوشته شده بود.

از آقای شهردار سپاس گزارم  که این برنامه ها را برای ما گذاشتند.

 

 



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 14:59 | نویسنده : سوشیانت |

بانویی به رنگ آفتاب!

امروز کلاس مان رنگ خاصی داشت .یک رنگ آفتابی در یک زنگ خاص. کلاس ما ساعت انشا و هدیه های آسمانی اش با هم ترکیب شده بود و معلم عزیز مان از ما خواسته بود که بانویی به رنگ آفتاب !حضرت فاطمه ی زهرا (س) را با جمله ها و نوشته هایمان توصیف کنیم.

شروع کردیم به نوشتن . هر کداممان فکر می کردیم و می نوشتیم .دنبال نوشتن جمله های زیبا بودیم با ترکیب های وصفی که نوشته را زیباتر کند.تمام که شد دست ها بالا می رفت تا بخوانند. ایلیا علیمردانی اول از همه شروع به خواندن کرد .او هم کلاسی مهربان و با ایمان ماست هر وقت که مناسبت مذهبی می شود او اولین کسی است که برای کلاس ما مطلب می نویسد و تعریف می کند .خوش به حالش اطلاعات مذهبی بالایی دارد.لباس سیاهی به تن کرده بود و می گفت باید در عزاداری بانوی آفتاب سیاه پوش باشیم . انشای قشنگی نوشته بود آن قدر زیبا خواند که معلممان گریه اش گرفت!بعضی از بچه ها هم کمی گریه کردند. نوشته های کلاس ما امروز آسمانی بود در باره ی آفتابی که زود غروب کرد. زیر لب گفتم :لعنت بر ستمگران.

 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 0:47 | نویسنده : سوشیانت |



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 10:29 | نویسنده : سوشیانت |

جشن انقلاب ...

شاد هستم از پیروز شدن انقلابی که سال ها پیش برایش خیلی ها کوشش کردند.خیلی ها شهید شدند تا امروز من و دوستانم در کشوری اسلامی درس بخوانیم .

من هم در جشن پیروزی انقلاب شرکت کردم و شادمان بودم.دهه ی فجر بر همه مبارک.



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ | 19:50 | نویسنده : سوشیانت |

روزنامه دیواری

 

ما سه نفر تصمیم گرفتیم که یک روزنامه دیواری درست کنیم و برای همین روی موضوع روزنامه فکر کردیم .به پیشنهاد من موضوع کتاب خوانی و اهمیت کتاب انتخاب شد و با راهنمایی مادرم که معلم مدرسه مان هم هستند با مطالعه ی قوانین و شرایط یک روزنامه دیواری خوب آشنا شدیم . وظیفه ها را معلوم کردیم و من طراحی و انتخاب عنوان و سر مقاله ی نشریه را برعهده گرفتم .

اسم روزنامه دیواری مان را  فجر اندیشه  گذاشتیم .برای این که خواندن کتاب می تواند فکر ما را شکوفا کند و مثل روشنایی صبح که بعد از تاریکی می آید تاریکی نادانی را به سپیده ی دانایی تبدیل کند!

یک قسمت از نشریه مربوط به حدیث و از بزرگان بیاموزیم بود که کیارش و محمد مهدی برعهده داشتند و قسمت قشنگ نشریه دیواری ما جدول و همین طور مصاحبه بود که با برادرم انجام دادیم .برادر من سه سال دوره ی راهنمایی را پشت سر هم رتبه ی اول کتاب خوانی استان خراسان رضوی شده بود و  برا ی ما از موفقیت خودش صحبت کرد و تقدیر نامه های استانی اش را هم به ما نشان داد.

امروز کار گروهی ما تمام شده بود.کیارش و محمدمهدی با خط زیبایشان همه ی مطالب را نوشتند و بعد از سلفون کشیدن روی روزنامه برای مسابقه تحویل مدرسه دادیم .امیدوارم برنده بشویم .شما هم دعا کنید.

 

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:20 | نویسنده : سوشیانت |

خدایا!

ستاره های خوبی را از آسمان مهربانی می چینم و توی سبدی از ابرهای دوست داشتن دوستان تو قرار می دهم .

می خواهم پنجره ای را رو به آسمان دعا باز کنم .یک نردبان بگذارم و از پله هایش بالا بروم .آن قدر بالا که بتوانم

دستم را دراز کنم و ابرها را لمس کنم و نور را توی مشتم بگیرم. می خواهم نور را به چشمانم هدیه کنم  تا بتوانم تو

را ببینم .

معلمم می گوید خدا در قلب ماست و نزدیک به ما .من می خواهم نزدیک تر هم باشم .فکر می کنم به آسمان که

برسم از توی پنجره اش می توانم تو را ببینم و صدای پرنده های بهشت را بشنوم.

خدایا ، می دانم که آدم های خوب به بهشت می روند .کاری کن که من همیشه انسان خوبی باشم .

خدایا ،ببخش اگر بعضی وقت ها کار اشتباهی می کنم .

خدایا ،دوستت دارم.

دوست کوچک خدا :سوشیانت



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:7 | نویسنده : سوشیانت |

دهه ی فجر مبارک باد

امسال دهه ی فجر برای من تفاوت زیادی دارد.اول این که من عضو شورا هستم و می توانم در برنامه ریزی های مدرسه نظر بدهم .مثلا دوستانم در شورا تصمیم گرفتند برنامه ی مسابقه ی ماست خوری داشته باشند .که اجرا هم کردیم . و همین طور در تزیین کلاس ها با همکاری همدیگر فعالیت داشتیم .

البته کلاس ما تنها مانده بود و کسی کمک نکرد اما من خودم دوستانم را دعوت کردم و باهم کلاس را تزیین کردیم.

من و دوستانم در بازسازی وقایع انقلاب اجرای نمایش داشتیم .که من نقش بختیار را داشتم.

راستی من و محمد مهدی هر دو در مسابقه ی کتابخوانی رتبه ی اول را داریم با این که دوبار رقابت کردیم اما باز هم

من و محمد مهدی برابر شدیم .



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 22:28 | نویسنده : سوشیانت |