مورچه سیاه کوچولو
نویسنده:سوشیانت

هوا گرم شده بود. نور کمی توی لانه ی مورچه ها دیده می شد. مورچه ها داشتند بیرون می رفتند.
مورچه سیاه کوچولو هم دنبال آن ها دوید. وای چه آفتاب گرمی!
همین طور که جلو می رفت به یک شاخه رسید از آن بالا رفت.شاخه تکان خورد و کمی بالا رفت .

مورچه کوچولو داد زد :وای می خواهم برگردم .ولی نتوانست .شاخه توی دست یک دختر بازیگوش بود و
او را به سمت آب برد . مورچه توی آب افتاد.جیغ زد . کسی نفهمید. دخترهم صدایش رانشنید.
یک بار دیگر چوب راروی آب گذاشت و مورچه کوچولو را روی چوب گذاشت .
مورچه کوچولو نفس کشید.حالش بهتر شد .این بار دختر مورچه رابه لانه ی مورچه های زرد برد و جلو
لانه گذاشت.

مورچه های زرد به او حمله کردند. مورچه کوچولو گریه کرد.دلش برای خانواده و دوستانش
بازی دخترک تمام شده بود . مورچه را برداشت و به لانه ی خودش برد.مورچه خوش حال بود .
دخترک داشت توی دفترآزمایشش بلاهایی که سر مورچه کوچولو آورده بود را یادداشت می کرد!











من سوشیانت هستم.دارم میرم کلاس سوم .به موسیقی علاقه ی زیادی دارم .نی میزنم و کمانچه روهم می خوام شروع کنم.شطرنج روهم خیلی دوست دارم .بعضی وقتا داستان می نویسم چون خیلی کتاب داستان می خونم و دوست دارم بزرگ که شدم بتونم نویسنده بشم.