مورچه سیاه کوچولو

نام داستان:مورچه سیاه کوچولو

نویسنده:سوشیانت

 

http://theantandtheaxe.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/ant.gif

هوا گرم شده بود. نور کمی توی لانه ی مورچه ها دیده می شد. مورچه ها داشتند بیرون می رفتند.

مورچه سیاه کوچولو هم دنبال آن ها دوید. وای چه آفتاب گرمی!

File:Formicidae House.jpg

همین طور که جلو می رفت به یک شاخه رسید از آن بالا رفت.شاخه تکان خورد و کمی بالا رفت .

مورچه کوچولو داد زد :وای می خواهم برگردم .ولی نتوانست .شاخه توی دست یک دختر بازیگوش بود و

او را به سمت آب برد . مورچه توی آب افتاد.جیغ زد . کسی نفهمید. دخترهم صدایش رانشنید.

یک بار دیگر چوب راروی آب گذاشت و مورچه کوچولو را روی چوب گذاشت .

مورچه کوچولو نفس کشید.حالش بهتر شد .این بار دختر مورچه رابه لانه ی مورچه های زرد برد و جلو

لانه گذاشت.

 

داستان سلیمان و مورچه

 مورچه های زرد به او حمله کردند. مورچه کوچولو گریه کرد.دلش برای خانواده و دوستانش

تنگ شده بود.

بازی دخترک تمام شده بود . مورچه را برداشت و به لانه ی خودش برد.مورچه خوش حال بود .

دخترک داشت توی دفترآزمایشش بلاهایی که سر مورچه کوچولو آورده بود را یادداشت می کرد!

 

خلاصه ی داستان2

اسم کتاب داستان امروز :

حسنی و شاپرک در بهشت گم شده

سروده ی :

مجتبی صادقی

انتشارات:

فاتحان راه دانش

این داستان به شکل شعر نوشته شده است.

حسنی و شاپرک می خواستند بروند شهر  پریا.

به مرودشت رسیدند که دود کارخانه ی قند آن را آلوده کرده بود.

ناراحت شدند و به دشت بهشت گم شده ای رفتند که کوه و رود وسبزه

داشت . با دوستای زیادی آشنا شدند.

کتاب هایی که خواندم

کتابی که خواندم

من امروز کتاب قلقلی و جوجه کاکلی را خواندم .رنگ جلد کتابم صورتی است و روی آن عکس یک پسر و مامانش بایک ستاره یک گربه و هشت تا جوجه و خورشید کشیده شده است.

عکس های توی کتاب برجسته است !

نویسنده اش:محمودمیرزایی دلاویز

تصاویر:آتلیه ی هنری نیک پی

انتشارات:نشر شهر زاد

خلاصه ی داستان

قلقلی یک پسر کوچک است که یک روز با مادرش به بازار می رود .به مادرش اصرار می کند که یک جوجه ی صورتی بخرد .مادرش به او گفت :جوجه رانمی شود در آپارتمان نگه داشت .ولی او مادر را مجبور کرد که بخرد.توی خانه با جوجه بازی کرد و برایش غذا ریخت ولی

جوجه خانه راکثیف می کرد.قلقلی جوجه را توی دستش فشار می داد.

یک روز که قلقلی از بیرون به خانه آمد جوجه راندید . دنبالش گشت و گوشه ی پنجر ه پرهایش رادید .یک گربه از پنجره آمده بود و اورا خورده بود.

قلقلی ناراحت شد که به حرف مامانش گوش نکرده است.